|
در مسلخ خاطره ها خنجر خاطره ات خاطرم را خست!
|
که عزایش را به خنده نشسته ام
با لباسی سپید
با امیدی سبز
با نگاهی آبی
بی نشانی می روم
به رسمِ پروازی یادگاری بر دیوارِ این قفس...
که ساحل نان ِدهان کنی؟
این همه اشک شیشه کردم
که خنده لب ِطاقچه بنشانی؟
این همه فریاد صدا زدم
که سکوت جوابم کنی؟
این همه ............ نکردم
پس پشیمانِ کرده هایت نباش!
همین!
چاه شده ام بدون فریاد و اشک
ـ و حتمن امروزِ من ـ
پ.ن:تولدم مبارک!
کیفِ نوازشِ بوهای رنگی
سرخ و سبز و زرد و آبی
باغ تو به وسعتِ تمامِ علف های خودرو
جیب من جاخوشِ یک دو سه پروازِ دیگر:
یک دو سه پَر
ـ آیا کسی نشانی باغ پروانه ها را می داند؟ـ
پ.ن: یک عاشقانه سخیف با وزن لطیف
شِر هایی ست که برای تو بافته ام
هم قافیه با وِر
ارزش این سهم درست مثل نیارزیدنِ سر تو به تن من
دست تو به لمس من
پای تو به راه من
بار تو به دوش من
نام تو به کام من
ساز تو به انگشت من
آواز تو به گوش من
رقص تو به بزم من
...
...
...
- به گمانم یک دریا آب هم روی اش
کفایت هضم اش را نمی کند! -
آهنگِ سردِ سنگ
گوشم را کر کرد!
... «خمارم خُم خُم خُم آرم»
خَم خَم خَم تر نشدی
که آرزوی خُمت به دهانم ماند
که خمار شدم
مار شدم پیچیدم به دورِ خودم
چنبرِ زهر شدم
راست راست راست تر نشدم
که به تو بریزم که دهانت را تلخ کنم
گذشت...
دَم به دَمِ زندگی دادم و
مست شدم
«مستم از زیستن در مرگ» مگر
خماریت را از سرم بپراند...
کوچه کوچه
منم که سرم به دیوارش
تنم که چسبیده هوایش
دهانم که می خورد خاکش
و دست هایم که پا شده اند
و پاهایم که سنگ شده اند این راهِ بیراهش
و یادم که به حرف فالگیر زمانه:
« آسمان در پیش است
پر داری پرواز
پا داری نردبان
یعنی کوچ کوچِ کوچه »
که حالا پر و پرواز اسیرِ هوای کوچه
که نردبان علفِ هرزِ زیرِ سنگِ کوچه
که سایه ای از بالای سرم کوچید
به گمانم همان یاد بود
و منم که هنوز قفسم...
به کدامین گناهم؟